مجلس نيز از ديگر مسافران راهيان نور در سال هاي دفاع مقدس بودند. آنها در قالب كاروان هاي كوچك، از جبهه ها بازديد كرده و از نزديك با رزمندگان ديدار مي كردند. نويسندگان، هنرمندان و بازارياني كه در پشت جبهه همواره يار و ياور رزمندگان بودند نيز در سال هاي دفاع مقدس به جبهه ها سفر مي كردند و مدت كوتاهي را در سنگرها و سوله ها، در كنار رزمندگان مي گذراندند. اين سفرها هيچ گاه در زمان جنگ دامنه گسترده اي نيافت. چرا كه مراقبت از جان بازديدكنندگان در بيشتر جبهه هاي جنگ، كاري دشوار و شايد محال بود. تنها رزمندگان و فرماندهان دوران جنگ بودند كه هر ازگاهي با سماجت، محدوديت هاي تردد در اين مناطق را ناديده گرفته و به بازديد جبهه هاي جنگ مي رفتند. پس از مدت اندكي، سازمان هاي فرهنگي سپاه، ارتش و نيروهاي مسلح نيز وارد ميدان شدند و با روي باز به رونق يافتن سفرهاي راهيان نور كمك بسيار كردند. اينك هر ساله بيش از يك ميليون مسافر در قالب كاروان هاي راهيان نور به استان خوزستان سفر مي كنند. طراحان و مسئولان اين كاروان ها طوري برنامه ريزي مي كنند تا بازديدكنندگان بتوانند از سفر 4 - 5 روزه شان نهايت بهره را ببرند. جبهه هاي جنگ در استان خوزستان از سه بخش عمده تشكيل شده است كه در زمان جنگ به نام محورهاي دزفول شوش (در شمال خوزستان)، اهواز سوسنگرد (در ميانه هاي خوزستان ) و خرمشهر آبادان (در جنوب خوزستان) معروف بودند. در فرهنگ ايراني- اسلامي ما ، همواره نسل هاي گذشته نشانه هايي را كه برايشان ارزش معنوي داشته است، حفظ كرده اند. در عالم رمز و رازي هست كه ماندگاري اين اماكن را تضمين مي كند. حرم سيدالشهدا (ع) بارها تخريب شد؛ اما اكنون در قرن بيست و يكم بزرگ ترين تجمع انساني پس از حج ، روز عاشورا در كربلاست. سرزمين هاي دفاع مظلومانه ما در مقابل ارتش بعثي عراق نيز از اين قاعده مستثنا نيستند. سرزمين هايي چون شلمچه، فكه، طلاييه و دهلاويه كه جاي پاي بندگان خوب خداست و قدمگاه انسان هاي از جان گذشته و فداكار، همچون نشانه هايي آشكار برجا خواهد ماند تا نسلها بيايند و از رهگذر سفر به اين سرزمين ها، توشه اي برچينند براي حيات خود. پس عجيب نيست وقتي كه مي بيني هر سال صدها هزار جوان نسل امروز، آنها كه چه بسا پس از پايان جنگ متولد شده اند، كوله بار سفر برمي بندند و در بهترين ايام سال تعطيلات نوروز قدم در اين اماكن ماندگار مي گذارند و چند روزي در حال و هواي روزهاي جنگ ، دل به سرگذشت مردان و زناني مي سپارند كه با جان خود در مقابل دشمن ايستادند. نسل امروز برخلاف آن چه عده اي مي پندارند، از گذشته خود بيگانه نيست. اين نسل تداوم نسل گذشته است و همچون همه نسل هاي تاريخ ايران زمين ، به گذشته پرافتخار خود مي بالد.

محمود جوانبخت


نوشته شده توسط شرمنده شهدا در دوشنبه 1389/02/13 و ساعت 19:45 |   آرشيو نظرات
پیام شهید اصغر هشتگردی
مربوط به موضوع:  خاطراتی از بچه های راهیان نور | 

یه غروب تو چادر راویان منطقه اروند کنار نشسته بودم که متوجه اومدن یه دختر خانم 19-18 ساله به سمت چادر شدم . نزدیک و نزدیک تر اومد و رسید به چادر با لهجه شیرین اصفهانی سلام  و خسته نباشیدی گفت و شروع به صحبت کردن کرد و از عملیات فاو می گفت و می پرسید . آنچنان از عملیات حرف می زد که متوجه شدم بسیار روی این عملیات کار کرده و مطالعات زیادی درباره عملیات فاو داشته ولی اشتباه فهمیده بودم !!

چیزهایی از عملیات فاو رو داشت بازگو می کرد که توی هیچ کتابی و روایتی نوشته نشده بود ، کنجکاو شدم که این چیزها رو از کجا می دونه . توی همین حین از من پرسید کسی رو به نام هشتگردی می شناسید ، گفت اصغر هشتگردی رو می شناسید ، می گفت توی اون عملیات بوده . من هم که همه حاضرین توی عملیات رو نمی شناختم و بهش گفتم که دخترم من که همه رزمندگان حاضر توی اون عملیات رو نمی شناسم ، بعد بهش گفتم که این چیزهایی که درباره عملیات می دونی رو ایشون به شما گفته ؟

از اینجا بود که بغض پنهان این دختر خانم ترکید و شروع به گفتن ماجرا کرد .

می گفت چند ماه قبل از راهیان نور شبی خواب دیدم که کنار اروند هستم و دوران جنگ است . ناگهان کسی را در کنار خودم دیدم و بعد با هم از اروند رد شدیم و به فاو رسیدیم و بعد در صحنه نبرد وارد شدیم و همه ی جاهای منطقه رو که عملیات در آن در حال اجرا بود را به من نشان داد ، حالا من تمام رزمندگان را در حال جنگ می دیدم و لحظه به لحظه با اونها بودم . از اون مرد جوان پرسیدم که شما کی هستی . رفت و چمدانی آورد و درش را باز کرد و از توی اون یه سربند قرمز و یه قاب عکس بیرون آورد .

به من گفت من اصغر هشتگردی هستم . برای اینکه خوب چهره من در ذهن تو بمونه خوب به عکس نگاه کن . بعد به من گفت برو و به مردم بگو که ما زنده ایم . چند روزی از اون شب گذشت و من در حیرت اون خواب و سردرگم بودم نمی دونستم چکار باید بکنم . تا اینکه دوباره این شهید به خواب من آمدن و گفتند جایی که باید بری و به مردم بگی راهیان نوره .

و بعد  این دختر خانم به من گفت حالا اومدم اینجا و همه چی واسم تازگی داره ؟!!

همه جاها رو دیدم البته زمان جنگ ؟!

این دختر خانم می گفتن که بهترین جایی که به ذهنشون رسید تا از طریق اون پیام این شهید بزرگوار رو به مردم برسونه کمک گرفتن از دوستان راوی در منطقه ست . واسه همین اومدن پیش ما .

خلاصه اینکه ما اون روز منقلب شدیم و مصمم تر در انجام وظیفه شدیم . خلاصه شهدا جای جای این منطقه حضور دارن و حرف زدن برای مهمانان آنها و ذکر رشادت های آنها بسیار دشوار است .

 

راوی : حاج یوسف غلامی


نوشته شده توسط شرمنده شهدا در چهارشنبه 1389/02/08 و ساعت 16:49 |   آرشيو نظرات
اين جا گفته ها و شنيده ها را با چشم مي بيني
مربوط به موضوع:  خاطراتی از بچه های راهیان نور | 

تقدیم به قامت بی سر شهیدان و رهروان و عاشقان آن ها . . ..

بسم رب الشهدا و الصدیقین

تویی با یه کوله پشتی ساده. محتواش، یه سری خرت و پرت  که ساده ترند. اگه اهل مطالعه و تحقیق باشی، یه سری اطلاعات از اون جا داری، و گرنه به قول خودمونی ها پاک پاک به اون سمت راه می افتی... مسوولین کاروان،برنامه های مختلفی تدارک دیدن که تو مسیراجرا می کنن.کم کم احساس می کنی دورو برت یه خبرایی هست که جاهای دیگه از این خبرا نیست ! به قول شعرا: «کم کم به نقطه صفر عاشقی نزدیک میشی!» چه تقارنی زیبایی! همزمان با الله کبر اذان ظهر،تابلویی ورودت رو به دیار خوزستان و قدمگاه عاشقان خوش آمد  می گوید. منظره ها یکی پس از دیگری از مقابل دیده ات عبورمی کند اما در همه آن ها یک وجه اشتراک وجود دارد و آن خاک است. خاک، خاکی که تازه این جا قداستش را می فهمی. به خصوص وقتی که با واژه وطن توام می شود. وطنی که بر پایه خون های پاک استوار شده است. چشمم که به تابلوی ورودی پادگان دوکوهه افتاد و نام حاج احمد متوسلیان را دیدم برای اولین بار یه چیزی راه گلویم رو بست و قلبم رو مچاله کرد. جای خالی یه هموطن رو تا عمق وجودم حس کردم. تو دلم گفتم: «یعنی میشه یه روز برگردی ؟»

عطر گل های وحشی بابونه فضای دوکوهه رو پر کرده بود. یه دسته گل از محوطه پادگان چیدم و توی لوله تانکی که تو محوطه بود گذاشتم. تو دلم دستور شلیک دادم تا قدمگاه شهدا رواین جوری گلباران کنم. به یاد اون روزها. همه به صف ایستادیم. سربندها رو به پشت سری دادیم تا ببنده. چفیه ها رو اندختیم  دور گردن، از زیر قرآن عبور کردیم ، برای آخرین بار عطر گل ها رو که با عطر اسپند مخلوط شده بود تو ریه هامون حبس کردیم و با گفتن یا زهرا (س) سوار اتوبوس شدیم و به سرزمین نوراعزام شدیم.

نزدیک غروب بود که به فتح المبین رسیدیم. اون جا بود که با خودم گفتم:«پس بهشت رو میشه روی زمین هم دید...» من که از دیدن اون همه شکوه و عظمت به خودم لرزیدم، عاقبت بغضی که ساعت ها گلویم را می فشرد، ترکید. تمام دلتنگی هایم تبدیل به قطرات اشک شد و روی گونه هایم جاری. صدای ضبط شده  مارش عملیات، مدام تو محوطه پخش می شد. پا برهنه در شیار قدم می زدیم. شیاری که خیلی از هم سن و سالهای منو به معراج برد و الان جای خالیشون رو شقایق های سرخ و عاشق پر کرده. شقایق هایی که داغی بزرگ و سوزنده بر دلها شون دارن . شقایق هایی که رنگ سرخشون رو هیچ مداد رنگی ای نداره...

با عبور از کرخه به سمت اقامتگاه شب رفتیم. اما کاش می شد به یاد رزمنده هامون شب رو توی همون شیار به صبح می رسوندیم و تو همون حسینیه که خیلی از اون ها حاجتشون رو «که همون شهادت بود» از اون جا گرفتن. نماز می خوندیم! اما افسوس و صد افسوس که ما به رختخواب های گرم عادت کرده ایم...

صبح فردا، به سمت فکه حرکت کردیم. توی راه زیارت عاشورا و دعای عهد خواندیم. تمام عبادت ها و نیایش های ما توی این مسیر عاشقانه و خالصانه بود چون خدا را می دیدیم و حس می کردیم، چون در آن جا فقط خدا بود و دیگر هیچ نبود .

و اما فکه! چگونه از فکه بنویسم در حالی که بر پهنای خاکش خون سید شهیدان اهل قلم ریخته!جایی که به نام آوینی زینت داده شده ، جایی که...

اینجاست که گغته ها و شنیده ها را با چشم می بینی، معنی عشق و عطش را و صحرا و کربلا را می فهمی و درک می کنی.

ساده و آرام با آوینی درد دل می کنم: «نیستی که ببینی بعد از تو هیچ کس راهت رو ادامه نداد، نیستی تا ببینی هنر شده یه وسیله واسه عیش و نوش یه عده آدما. دیگه هیچ دوربینی دردها رو به تصویر نمی کشه. همه راحت طلب شدن . توی فیلم های ما جای یه سری چیزها خیلی خالیه...

توی تلویزیون ما جای بعضی ها خیلی خالیه... خیلی خیلی خالیه... تو روزنامه هامون جای یه سری حرف ها خالیه! ولی در عوض به جاشون کاریکاتور امام و پیغمبرو... میکشن و تحویل مردم میدن. تحویل مادر و پدر شهدا میدن. تحویل ما جوونهای ایرانی میدن و ما هیچ نمیتوانیم بگوییم... هیچ. و اون هایی هم که می تونن چیزی بگن، نمی خوان. چون مشغول دیدن فوتبال های اروپایی هستن. وقت دیدن کارها رو ندارن... آقا سید ! جات خیلی خالیه...

و صدای یکی از مسوولین اتوبوس منو از اون حال و هوا در میاره:«خانوم اتوبوس حرکت کرده.جا نمونی...»

مقصد بعدی ما یه دانشگاهه. دانشگاهی که خیلی غریب و دور افتاده است اما به قول دانشگاهیا رتبه علمیش بالاست. بالای بالا ! دانشگاهی که استادش یه دانشجو مثل من و شماست اما وقتی فهمید هدف از خلقتش چیه ، راهش رو انتخاب کرد و همراه با همرزماش به بالاترین رتبه رسید. پرچمی سبز برمزارش افراشته و مادری داره که خوندن دعای توسلش روی مزار، با هق هق همراهه. مادری که سوز صداش نشان از شوق دیدار فرزند داره، نشان از دلتنگی 20 ساله داره...

 و من گنگ و مبهوت در میان 72 مزار به یاد عاشورا، سعی صفا و مروه می کنم تا بلکه ذره ای از این مکتب، درس بیاموزم؛چرا که استاد این مکتب عشق می آموزاند و دیگر هیچ... مقصد بعدی طلاییه بود. همه برای دیدن طلاییه لحظه شماری می کردند. همه ی بغض هایی که تا حالا نترکیده بود رو نگه داشته بودن که تو طلاییه، های های کنن ولی افسوس که شهدا صریح و قاطع گفتند: ورود شما ممنوع است. شما اجازه ورود ندارین! وما فقط هوای طلاییه را نفس کشیدیم. هوایی که یه روزی توی اون طنین ای لشکر صاحب زمان آماده باش، پیچیده بود.

مقصد بعدی خرمشهر است. همون خونین شهرخودمون... زادگاه حسین فهمیده. همونی که تعریفشو خیلی شنیدیم. واسه من که گزارش سقوط خرمشهر تا فتح اون رو خوندم دیدن اونجا خیلی سخت و سنگین بود. چشمم که به گنبد آبی رنگ مسجد جامع افتاد، یاد محمد، صالح، بهنام، حسین، شهناز، معصومه، نوشین و بقیه مبارزا ، دلمو آتیش زد. آه، آه که چقدر جاشون خالی بود... بهنام اگه بود الان واسه خودش کسی شده بود و محمد که الان نیست تا ببیند شهر آزاد گشته وخون یارانش پر ثمر گشته. باور نمی کنم. چگونه خرمشهر بعد از جهان آرا هنوز هم نفس می کشه!

جهان آرایی که به دست هر کودک 13 ساله خرمشهر ، ساقه معرفتی داد، و کاری کرد که یک شبه جمعیت خرمشهر 36 میلیون نفر بشه. جهان آرایی که به ما معنی وطن و غیرت و ایثار را فهماند و به خرمشهر و فرزندان خرمشهر نیز...

و در همین حال دستی به شانه ام می کوبد...خانوم جا نمونیدا...اتوبوس حرکت کرد...بدو... بدو تا دیر نشده...چرا ایستادی؟ برو دیگه...

و اما اروند، جایی که با بقیه مناطق یه فرق داشت! اروند بوی ابوالفضل می داد، بوی ساقی، بوی علمدار...

نخل هایش هم با بقیه جاها فرق داشت، نخل های اروند همه سر سپرده به عشق بودند...همه مثل قامت شهیدان بی سر بودند و بعضی هم بی سر و بی پا بودند! و با زبان بی زبانی می گفتند:در راه عشق بی سر و پا باید رفت.

مقصد بعدی و آخرین مقصد ما شلمچه است. هر لحظه که میگذره دلم بیشتر میگیره، چون لحظه به لحظه داریم به پایان سفر نزدیک تر می شیم...موقع دل کندن از مناطق قبلی، دلمون به زیارت منطقه بعدی خوش بود و این ما رو تسکین می داد اما شلمچه آخرین مقصد بود. از شلمچه با چه بهانه ای دل بکنم؟ با چه بهانه ای؟ همین طور که روی خاک هزاران بار زیر و رو شده شلمچه قدم می گذاشتیم چشمم به یه تابلو افتاد که نوشته بود :« تا کربلا راهی نمانده...»

با خودم گفتم: خوش به حال اونایی که تو این دنیا آرزوی دیدن کربلا رو داشتن اما خودشون یه کربلای دیگه آفریدن و اینجوری کربلایی شدن.

اونایی که آخرین نفس هاشون رو تو دامن سیدالشهدا کشیدن و دوباره نوشته روی تابلو رو مرور کردم: تا کربلا راهی نمانده...

تا کربلا یعنی تا آخرین قطره آب قمقه، تا آخرین فشنگ، تا آخرین گلوله تانک، تا آخرین نفس، تا آخرین قطره خون و تا رسیدن به هدف...ایستادن مثل یک مرد. مثل یک مرد بزرگ ایستادن!

سلامی به آقایم گفتم و بر خاک نشستم. زانویم را بغل گرفتم و گفتم :این الحسین.این ابناء الحسین،صالح بعد صالح و صادق بعد صادق... این الشموس الطالعه،این الاقمار المنیره...این بقیه الله...به این جا که رسیدم دوباره ندایی گفت:

خانوم جا نمونی، اتوبوس حرکت کرد... و من همراه با هق هق هایم نجوا می کنم...خدا حافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام و به شرطی که بفهمی تا ابد دلم اسیرت شده... تا ابد دلم اسیرت شده...

نسیم حیدری صفری

دانشجوی علوم قرآنی پردیس . دانشگاه مازندران 


نوشته شده توسط شرمنده شهدا در یکشنبه 1388/03/10 و ساعت 16:4 |   آرشيو نظرات
فرض كن اينجا همان بهشت است
مربوط به موضوع:  خاطراتی از بچه های راهیان نور | 

اشاره:
متن ذيل، مربوط به زائري است كه در وصف سرزمين نور براي دوستش نوشته است. دلمان نيامد تا اين متن زيبا را كه از ميان چشمه‌ي دل جوشيده به چاپ نرسانيم اميد است كه خداوند انوار تابناك شهدا را بر دلمان جاري كند. آمين 
... حالا بگذار در اين روزهاي سوگ سالار عاشقان، برايت از مرز خسروي بنويسم. 
قبل از رسيدن احساسي داشتي شبيه تلاطم سهمگين امواج اقيانوس‌ها.
دلت تاب تحمل نداشت، حال خودت را نمي‌دانستي، برخيزي، بنشيني، بخندي يا گريه كني. مي‌ترسيدي از اين كه نرسي، نبيني... 
مي‌ترسيدي از خودت. از چشم‌هايت
انگار قلبت مي‌خواست بيرون بزند. تا به حال به اوج اين احساس نرسيده بودي. انگار همه آرزوهايت را يك باره برآورده كرده‌اند. ديدار حسين ... 
به مرز مي‌رسي. نمي‌داني با پاهايت راه بروي يا با چشم‌هايت.
چشم مي‌دوزي به افق؛ ياد دست‌هاي اباالفضل (ع) مي‌افتي، به زمين نگاه مي‌كني، ياد پيكر مولايت مي‌افتي.
چشمت به تابلويي مي‌افتد، رويش نوشته‌اند: كربلا. 25 كيلومتر
اما نه، اين‌جا خود كربلاست. تو مي‌داني، همه مي‌دانند.
دلت را به سيم‌هاي خاردار مرز گره مي‌زني. اين‌جا هم راهت نمي‌دهند. چقدر حسرت، چقدر آرزو. 
تو چه كرده‌اي كه هميشه بايد از پشت حصارها به آسمان بنگري.
اين‌جا، جاي فرياد است، جاي مويه... 
فرياد مي‌كشي، آقايت را صدا مي‌كني، زار مي‌زني، برمي‌خيزي، مي‌نشيني، حال خودت را نمي‌داني.
مدام مي‌گويي آقا كجايي، آقا كجايي.
از صدا كردن مولايت خسته نمي‌شوي، آنقدر صدايش مي‌زني كه ديگر نايي برايت نمي‌ماند. 
باز هم به نيت ضريح آقايت حسين عليه افضل صلوات المصلين» دستت را دور سيم‌هاي خاردار حلقه‌ مي‌كني. مي‌بوسيشان، بوي غربت مي‌دهند، بوي عباس.
غروب مي‌شود. موقع اذان است، دلت مي‌خواهد نماز را به حضرت مهدي «عليه آلاف التحيه و الثنا» اقتدا كني. نماز مي‌خواني اما چه نماز خواندني. مگر چشم‌هاي حسين (ع) مي‌گذراند نماز بخواني. ديگر شب مي‌شود. اما تو هنوز آقايت را نديده‌اي، چه اندوهي از اين بالاتر. چه رنجي از اين زجر آورتر كه گوش‌هايت صدايشان را نمي‌شنوند. كاش اين همه گناه نكرده بودي.
كاش چشم‌هايت اين همه آلوده نبود.
به حال خودت هستي، مثل مجانين، اصلاً نمي‌داني اين‌جا كجاي دنياست. همه‌اش فكر مي‌كني به آسمان رسيده‌اي، به انتهايش.
درست وقتي چشم مي‌دوزري به افقي كه شاهد عاشورا بوده، صدايت مي‌كنند، بايد بروي اما تو نمي‌روي. مگر ديوانه‌اي كه بروي. تو مي‌ماني اما ديگران فكر مي‌كنند كه با آن‌ها رفته‌اي.
تو مي‌ماني، خدا مي‌داند كه مانده‌اي، دست‌هايت هنوز به همان سيم‌ها بسته‌اند و دلت روانه ظهر عاشوراي سال شصت و يك هجري شده.
تو هم بيا... 

بگذار برايت از پادگان شهيد باكري بنويسم؛
بهشت را كه ديده‌اي در همان چشم‌هاي آقا مهدي، فرض كن اين‌جا همان بهشت است.
با همان عطر و بوي فاطمي‌اش.
وسعتش به قدر آسمان‌هاست و تو گويي دريايي است ميان ساختمان‌ها و ميدان‌ها.
چشم‌هايت را كه خوب باز مي‌كني، اطرافت به تعداد هر شهيد آن‌جا آلاله‌اي وحشي روييده است. 
در پادگان هنوز هم سربازها و بچه‌هاي سپاه مستقرند.
چند تا از سوله‌ها را تخليه كرده‌اند تا بچه‌ها در آن‌ها آرام و قرار بگيرند.
سوله‌ها در اطراف ميداني است كه به تازگي شمشاد‌هايش به دنيا آمده‌اند. 
پادگان وسعت زيادي دارد اما عمق گستردگي‌اش را از شهدايي وام گرفته كه در آن زيسته‌اند. 
دلم مي‌خواهد از آن شب بنويسم. شبي كه فردايش روز وداع ما با زمين و آسمان پادگان بود. 
درست روبروي حسينيه، جايي كه براي آقا مهدي و شهداي گمنام يادماني ساخته‌اند، همان‌جا كه از دور قايق‌هاي والفجر هشت پيداست، همه دور هم جمع بودند.
همه شهدا همه آن‌هايي را كه نام‌شان قلبت را به تپيدن وا مي‌دارد. تو هم بودي، بچه‌ها هم بودند و آن عاشقي كه با ديدن دوستانش و چهره سيد علي ديوانه شد. شهدا آمدند و تو چقدر دلت براي آن‌ها تنگ شده بود، به خودشان هم گفتي. 
آن‌قدر از ديدن‌شان مشعوف شدي كه صداي گريه‌ات به آسمان رسيد، خودت را در كنار سيد احساس كردي و گرماي وجودش قلبت را آتش زد. 
چقدر دلت براي آن‌ها تنگ شده بود، به خودشان هم گفتي.
آن شب آسمان و زمين آن‌قدر به هم نزديك شده بودند كه تو فاصله‌اي ميان ملكوت و زمين پادگان احساس نمي‌كردي. شب بود و همه جا تاريك اما حضور شهدا هم جا را روشن كرد و اطراف تو به قدر چهره مولايت نوراني شد. 
هيچ يادم نمي‌‌رود فريادهايي را كه تو در آن وسعت لايتناهي در انتظار ديدن روي ماه دوستانت كشيدي و همه شهدا براي غربتت گريه كردند.
تو پرده‌ها را كنار زدي و نگاه‌هاي دلبرانه سيد مرتضي را چيدي. 
هيچ لحظه‌اي در عالم تاب اين همه شور و شعور را ندارد، لحظه‌اي كه در آن حصار زمان و مكان را دريده بودي و با تمام وجودت به تماشاي خداوند نشسته بودي. 
آن شب تو گفتني‌ها را به خدا گفتي و به شهدا. حكايت آرزوهايت دل همه آن‌ها را به درد آورد و تو هم‌چنان مي‌گفتي. 
هيچ دلت نمي‌خواست آن شب تمام شود. آن شب كه كهف اعتكاف عشاق آخر الزماني امام عصر (عج) بود. 
و صبح شد، صبحي كه خود گواه صداقتش بود و تو باز به همان خرابات ديشبي رفتي و شراب صبحگاهي را با ياد مادرت زهرا نوشيدي.
به پايش افتادي و از او قول گرفتي كه هر جا با دلت گفتي با جده سادات، او بيايد و او گفت كه قبل از اين هم هر روز آمده اما تو در را به روي ماهش نگشوده‌اي. او گفت اگر چشم‌هايت را خوب باز كني، او را با فرزندانش خواهي ديد و چشم‌هاي تو را با آسمان عصر عاشورا پيوند داد.


نوشته شده توسط شرمنده شهدا در یکشنبه 1388/03/10 و ساعت 15:49 |   آرشيو نظرات
من که از شلمچه چیزی نمی دانستم
مربوط به موضوع:  خاطراتی از بچه های راهیان نور | 

 

متنی که می خوانید ، بخشی از دل نوشته ی کی خواهر دانشجو است که پس از زیارت کربلای خوزستان نوشته است :

چه کنم دیگه ؟! منم دلم خوشه به این یه مشت خاکه . چقدر خوب شد این خاک ها رو آوردم . خاک نیست . تربته . اون روز که منم می خواستم مثل بقیه یه مشت خاک تبرکی از شلمچه بردارم نزدیک بود ، شیطون گولم بزنه و از ترس این که کلاسم پائین بیاد ، دستام رو خاکی نکنم .

عجب امتحانی پس دادم . اخه چه می دونستم شلمچه کجاس ؟ من چه می دونستم وجب به وجب اون جا یک دنیا رمز و رازه؟ آخه من که از شلمچه چیزی نمی دونستم . بیشترش تقصیر بابام بود . من که خیلی چیزی یادم نمی آید . اما داداشم میگه وقتی جنگ شروع شد ، بابا همه ی ما رو فرستاد آمریکا. بعدش هم خودش اومد اونجا . چند سال بعد که حسابی بزرگ شده بودیم اومدیم ایران و حرف هایی دربازه ی جنگ شنیدیم . اصلا باورم نمی شد . خلاصه وقتی رفتم دانشگاه ، با چند تا از همکلاسی ها خیلی رفیق شدم . پارسال وقتی قرار شد بچه های دانشگاه رو ببرن جنوب ، به دلم افتاد منم برم ، اما مگه بابام زیر بار می رفت .

خلاصه بابا رو تهدید کردم که اگه نذاره برم جنوب ، قید خانم دکتر شدن رو می زنم . خلاصه همه چیز جور شد و راه افتادیم . عجب چیزاییی دیدم و شنیدم . وقتی رفتیم شلمچه ، خیلی از بچه ها از حال و هوش رفتن . زیارت عاشورا خواندیم و بعد همه بچه ها از خاک اون جا تبرکی بر داشتن . منم می خواستم بردارم ولی به دفعه گفتم بابام و دوستام مسخره ام می کنند ؟!!! ولی وقتی یاد اون جایی افتادم که میگفتن فقط 400 شهید رو یه جا از زمینش بیرون آوردن ، دلم آتش گرفت و خودم رو سرزنش کردم .

افتادم رو خاک ها ، یه پلاستیک که توش خوراکی بود از ته کیفم بیرون آوردم . خوراکی هایش رو ریختم بیرون . دو سه تا مشت برداشتم و ریختم توی پلاستیک . بعد هم که از جنوب برگشتم فکر اون جا دست از سرم بر نمی داشت .

پیش خودم می گفتم ما کجا و جبهه کجت ؟ اگه خدا قبول کند ، حالا دیگه عوض شدم . حالا وقتی که دلم می گیره و می خواهم به خاطر گذشته ها استغفار کنم ، می رم توی اتاقم و چفیه ای که قبلا به جای رو سری ام استفاده می کردم و موهایم از زیرش بیرون می ریخت رو باز می کنم و تربت شلمچه رو می ریزم روش . زیارت عاشورا می خونم و از خدا می خوام منو ببخشه و پیش شهدا رو سفیدم کنه .

هر وقت می رم توی اتاقم تا با تربت شلمچه و چفیه ام قاطی بشم مامانم می پرسه ؟ منم می گم میرم درس بخونم . به خدا دروغ نمی گم .... من می رم تو کلاس چفیه و از معلم شلمچه درس می گیرم . به کسی نگید کم کم دارم بچه های کلاس رو عادت میدم که دیگه منو پریوش صدا نکنن . به بچه ها گفتم به من بگن زینب. آخ که چقدر این چفیه و این مشت خاک شفا بخش دل و صفا بخش جان اند .

زینب ....   فاملشون رو نمی نویسم . چون نمی دونم راضی هستن یا نه . اگه خودشون اجازه بدن فامیلشون رو می نویسم.

 

حالا اگه زینب خانم خاطره خودشون رو خوندن و دوست دارن که فامیلی شون رو بنویسم یه پیام بزارن.


نوشته شده توسط شرمنده شهدا در پنجشنبه 1386/03/17 و ساعت 11:51 |   آرشيو نظرات
فراخوان شهداء
مربوط به موضوع:  خاطراتی از بچه های راهیان نور | 

 

هویزه ، شهدای غریبی دارد . خیلی از انها ، جوانانی هستند که کیلومترها دورتر از خانه و کاشانه خود در این سرزمین آرمیده اند . هویزه نبرد کربلائی را به خود دیده است . مظلومیت شهدای این سرزمین یکی از غم انگیز ترین خاطرات دفاع مقدس است .

عصر یک روز در ایام نوروز در حیاط مسجد هویزه که یادمان تعداد زیادی از شهدای گرانقدر است قدم می زدم . کاروان های زیارتی ، یکی پس از دیگری برای زیارت به آن جا می امدند و می رفتند . در میان همهمه زائران ، سر و صدای یک نفر بیشتر از همه جلب توجه می کرد .به همان طرف حرکت کردم . دختر خانم نوجوانی بود که خودش را روی یکی از قبر ها انداخته بود و با حالتی که هر بیننده ای را منقلب می کرد . داشت ضجه می زد و گریه می کرد و چیزهایی به شهید می گفت که کلماتش زیاد قابل فهم نبود . عده ای از خانم ها دوره اش کرده بودند و سعی داشتند به او دلداری بدهند . فکر کردم حتما از بستگان آن شهید است . خودم را کنار کشیدم و از ان جمع فاصله گرفتم . بعد از کمی قدم زدن ، همان دختر خانم را دیدم که حالا آرام و با وقار ، گوشه ای ایستاده و به مزار شهدا چشم دوخته است .

نزدیک رفتم و سر صحبت را باز کردم . پرسیدم : آن شهید برادرت بود ؟

گفت : نه ، اصلا با او آشنا نیستم .

کنجکاوی ام بیشتر شد . جریان را از او سوال کردم . گفت : ان شهید مرا به این جا دعوت کرد .

حرف هایش عجیب بود .

قرار بود از مدرسه ی ما کاروانی به مناطق جنگی اعزام شود . سهمیه هر کلاس چهار نفر بود . من هم دوست داشتم به این سفر بروم . اما اسمم در قرعه نیفتاد . خیلی ناراحت شدم . دلم شکست . شب توی خواب شهیدی را دیدم که با لباس رزم مقابلم ایستاده بود و لبخند می زد . بعد از چند لحظه به طرفم امد . چفیه اش را در آورد و روی سرم انداخت . چفیه تمام موهایم را پوشاند . بعد چنان زیر آن را گره زد که احساس خفگی کردم . گفتم : " می خواهی مرا بکشی ؟ " خندید . گفت : " ما جان مان را فدای شما کردیم ... نترس .نمی میری ! " .

گفت : " چرا به زیارت ما نمی آیی  ؟ " .

فهمیدم منظورش جبهه های جنوب است .

گفتم : قرعه به نامم نخورد .

گفت : " اگر دلت بخواهد می توانم کارت را درست کنم . " .

خ.شحال شدم . نور امید در دلم زنده شد . دیدم می خواهد برود . پرسیدم : " سراغ شما کجا بگیرم ؟ " .

گفت : " مزار شهدای هویزه که آمدی ردیف اول ، قبر هشتم . " .

فردا صبح که به مدرسه رفتم ، اعلام کردند برای کلاس ما یک سهمیه اضافه شده . سریع رفتم اسم نوشتم .

قرعه به نامم افتاد .

به هویزه که آمدم ، فوری به سراغ شهدا رفتم . ردیف اول را پیدا کردم . شمردم تا رسیدم به قبر هشتم . گفتم شاید آن طرف که بشمارم قبر دیگری باشد . اما از سمت دیگر هم هشتمین قبر بود . روی سنگ نوشته شده بود : " شهید ملائی زمانی " .

راوی : حجت الاسلام مرتضوی . از گروه تفحص سیره شهدا قم


نوشته شده توسط شرمنده شهدا در پنجشنبه 1386/03/17 و ساعت 11:50 |   آرشيو نظرات
من توی شلمچه ام
مربوط به موضوع:  خاطراتی از بچه های راهیان نور | 

 

کاروان فرزندان شاهد استان یزد ، آخرین روز حضور در مناطق جنگی را در خاک گلگون شلمچه می گذراند .

دختر شهید خراسانی را دیدم که خیی ناراحت و مظطرب به نظر می رسید . علت نگرانی اش را جویا شدم . گفت : دوست داشتم به دشت عباس برویم . پدرم ان جا شهید شد . انگار قرار نیست آن جا را ببینیم ....

برای دلداری دادن ، گفتم : تمام این زمین ها یکی است . همه این سرزمین مقدس است . همه جایش بوی شهدا را می دهد . وجب به وجب این خاک با خون شهدا متبرک شده .

حرف هایم فایده نداشت . نتوانستم مجابش کنم . اصرار داشت حتما به دشت عباس برویم . ولی با توجه به برنامه ریزی های انجام شده ، این مسئله برای مسئولین کاروان غیر ممکن بود . زیارت شلمچه تمام شده بود . داشتیم بچه ها را به طرف اتوبوس هدایت می کردیم . همان دختر را دیدم که حالا خیلی خوشحال و سر حال بود . جلو رفتم و پرسیدم .: چی شده خانم خراسانی ، خوشحال هستی ؟

دختر شهید خراسانی با تبسم جواب داد : راست اش پدرم را در همین جا دیده ام . به من گفت نمی خواهد دنبالم بگردی . من توی شلمچه ام .

بعد مکثی کرد و ادامه داد: پدرم گفت تو تا حالا هر کجا که بودی من هم در کنار تو بودم ولی چرا این قدر دیر به دیدنم آمده ای ؟

راوی : محمد حسن مصون
نوشته شده توسط شرمنده شهدا در پنجشنبه 1386/03/17 و ساعت 11:49 |   آرشيو نظرات
غیرت های خفته
مربوط به موضوع:  خاطراتی از بچه های راهیان نور | 

اصلا نفهمیدم که شاگرد اتوبوس است ، پسر راننده است یا خادم کاروان ؟ هر چه بود رفتار خیلی جلفی داشت . توی اتوبوسی که همه شان از دختر های دانشجوی کاردانی هنر بودند ، پسری با این شکل و قیافه و رفتار ، وصله ی نچسبی به نظر می رسید . با یکی از دختر ها بیش از اندازه شوخی می کرد . مردد بودم که نصیحت شان کنم یا نه ؟
من بین راه به آنها ملحق شده بودم و قرار بود فقط تا طلائیه همراه شان باشم . بنابراین شناخت چندانی از آن جمع نداشتم .
طبق وظیفه ای که داشتم بلند شدم و چند دقیقه ای را درباره شجاعت و مردانگی شهدا صحبت کردم . کار آنها که در طلائیه تمام شد ، خداحافظی کردم و برای استراحت به سوله ی مخصوص سربازها رفتم . از پشت در ، کسی صدایم کرد . بلند شدم . دیدم همان دختری است که آن پسر خیلی با او شوخی می کرد . از دیدنش تعجب کردم . با عجله کاغذی به من داد و تند گفت : " حاج آقا لطفا تا من نرفتم این کاغذ را نخوانید " و دوید تا زودتر از محوطه طلائیه خارج شود . فکر کردم شاید حرفی توی اتوبوس زده ام که باعث ناراحتی اش شده .
کاغذ را باز کردم . بعد از سلام و کمی تعارف نوشته بود " حاج آقا ! آن پسر جوانی که داخل ماشین دیدید ، برادر من است که متاسفانه معتاد به هرویین بوده . هر چه با او صحبت می کردم فایده ای نداشت . البته یک بار ترک کرد . اما دوستان ناباب ، باز او را به اعتیاد کشاندند . روز عرفه پارسال من طلائیه بودم . از شهدای گمنام طلائیه خواهش کردم کاری کنند براردم به این جا بیاید و به واسطه شهدا غیرتش زنده شود .
به اصرار من ، مسئول کاروان قبول کرد تا برادرم به عنوان خادم گروه با ما همسفر شود . حرف های شما و سایر برادران راوی ، ذره ای از غیرت شهدا به او فهماند . او خیلی متحول شده است و ....
حاج آقا ! از طرف من به همه بگوئید شهدا بد و خوب را از هم جدا نمی کنند . آنها همه را برای زیارت دعوت می کنند . حتی برادر معتاد من را .

راوی : حجت السلام نائبی از گروه تفحص سیره شهداء قم

نوشته شده توسط شرمنده شهدا در چهارشنبه 1386/01/01 و ساعت 16:31 |   آرشيو نظرات
تعیین تکلیف
مربوط به موضوع:  خاطراتی از بچه های راهیان نور | 

در بعد از ظهر یکی از روزهای نوروز 1380 گروهی از فرزندان شاهد دبیرستان دخترانه شهرستان ساری برای بازدید مناطق عملیاتی جنوب وارد منطقه ی عملیاتی والفجر 8 ( اروند کنار ) شدند و در خواست کردند که نماز جماعت مغرب و عشا را در محل یادمان شهدای گمنام باشند . برادران لشکر 25 کربلا در خواست آنها را پذیرفتند . بعد از اقامه نماز جماعت مغرب و عشا در حسینیه صحرائی لشکر ، من طبق معمول برای عرض ادب و خیر مقدم و چند دقیقه صحبت پشت میکروفون قرار گرفتم .
از همان ابتدای مراسم صدای گریه و ضجه فرزندان شهدا بلند شد و یک وضع عجیبی به وجود آمد . چند نفر بی هوش شدند و چند نفر به سمت اروند رفتند . من صحبتم را قطع کردم . پزشک همراه ما که خودش هم از فرزندان شهدا بود ضمن اعتراض به من گفت اجازه بدهید من بیایم آنها را ساکت کنم در جواب گفتم بفرمائید . هنوز بسم الله الرحمن الرحیم ایشان تمام نشده بود که بغض اش ترکید و صدای هق هق گریه اش فضای حسینیه را پر کرد و وضع بدتر شد . خلاصه خیلی نگران شدیم با توسل به ائمه معصومین شکر خدا دوباره انها را جمع کردیم و هدیه ی ناقابلی را تقدیم حضورشان کردیم . بعد آنها منطقه را ترک کردند . ر همان شب با حالتی مظطرب و نگران در این فکر بودم که چرا این طور شد . به راستی وظیف ما موقع حضور یادگاران شهدا در مشهد شهیدان چیست ؟ در نهایت برای تعیین تکلیف متوسل به شهدا شدم . در همان شب شهید بزرگواری به خوابم آمد و فرمود : هر وقت فرزندان ما به این جا آمدند شما چیزی نگوئید فقط امکانات در اختیارشان بگذارید و اجازه بدهید خودشان برنامه داشته باشند لذا از آن سال تا کنون ما به این دستور عمل می کنیم و برای کاروان خانواده های شهدا صحبت نمی کنیم .

راوی : غلامرضا احمدی – لشکر 25 کربلا

نوشته شده توسط شرمنده شهدا در چهارشنبه 1386/01/01 و ساعت 16:30 |   آرشيو نظرات
دعوتی بابا
مربوط به موضوع:  خاطراتی از بچه های راهیان نور | 

در اواخر سال 1382 یک کاروان دانشجوئی برای زیارت و بازدید به اروند کنار ، منطقه عملیاتی والفجر 8 و مزار 8 شهید گمنام آمده بودند و در میان آنها دختر شهیدی که پدرش در عملیات والفجر 8 در منطقه فاو به شهادت رسیده بود هم حضور داشت برادران فرهنگی لشکر 25 کربلا موقع استقرار در این منطقه در ضمن فضا سازی تمثال مبارک شهدای لشکر ، عکس پدر شهیدش را نیز بر فراز سنگرهای دایر شده نصب کرده بودند . وقتی چشم فرزند شهید به عکش پدرش می افتد پای عکس می نشیند و شروع به گریه میکند . در همین حال یکی از همسنگران پدرش که به عنوان راوی در آن جا حضور داشت متوجه می شود و سراسیمه به بنده مراجعه میکند و می گوید : احمدی فرزند سردار شهید کهنسال پای عکس پدرش دارد به شدت گریه می کند . شما بیایید یک جوری ایشان را ساکت کنید .
گفتم چشم و به اتفاق برادر رمضان نژاد از داخل حسینیه صحرائی به سمت فرزند شهید کهنسال رفتیم . چند قدمی مانده بود به ایشان برسیم که مرا شناخت و گفت : خواهش می کنم جلو نیایید . بگذارید به حال خودم باشم ، زمانی که بابام شهید شد من یک ساله بودم و الان 18 ساله ام . به اندازه 17 سال با بابا حرف دارم می خواهم با بابام صحبت کنم . ما متاثر شدیم و همان جا نشستیم و تمام کسانی که در آن لحظه حضور داشتند همه به گریه افتادند . 15 دقیقه گذشت که ایشان گفتند :
حالا بفرمائید .
به خدمت رسیدم و ضمن احوالپرسی گفتم عمو جان به میهمانی بابا خوش آمدی . یقینا شما مدعو پدر هستید و ایشان الان حاضر و ناظر اند .
فرزند شهید کهنسال گفت :
وقتی که می خواستم به اروند بیایم با مامان تماس گرفتم تا او را در جریان سفر بگذارم وقتی مادرم گوشی را بر داشت گفت دخترم من از این سفرت اطلاع داشتم . گفتم چطور مامان ؟ کی به شما گفت ؟
گفت : دیشب بابات به خوابم آمد و گفت دخترم دارد می آید پیش من .

راوی : غلامرضا احمدی – لشکر 25 کربلا

نوشته شده توسط شرمنده شهدا در چهارشنبه 1386/01/01 و ساعت 16:29 |   آرشيو نظرات
تصویر عشق
مربوط به موضوع:  خاطراتی از بچه های راهیان نور | 

شهید حسنی از دانشجویان دانشگاه صنعتی اصفهان بود . او توی یکی از مناطق عملیاتی فرمانده محور بود . در همان زمان بر اثر اصابت توپ به شهادت رسید . شدت انفجار به حدی بود که از بدنش فقط سر و دو پا باقی ماند . بعد از جنگ ، توی شلمچه عکسی از بدن سوخته ی او ، برای بازدید کنندگان نصب شد . بیش ازچهار هزار نامه از طرف زائران شلمچه برای آن شهید نوشته شده است . نامه ها یکی از یکی خواندنی تر .
دختر خانمی نوشته بود : " من یک جوان رپی هستم ، اهل نماز نیستم ، چادر را برای اولین بار در این سفر به سر کردم ... رپ بودم ، اما دیگر نیستم . به شهیدان قول داده ام که انشاءالله نمازم ترک نشود و چادرم را بر ندارم ..... "

راوی : مرحوم حجت السلام شیخ عبدالله ضابط

نوشته شده توسط شرمنده شهدا در چهارشنبه 1386/01/01 و ساعت 16:28 |   آرشيو نظرات
قرار بی قراران
مربوط به موضوع:  خاطراتی از بچه های راهیان نور | 

سال 71 بود . به عنوان روحانی و راوی به همراه کاروانی از طلاب خارجی مقیم قم برای زیارت مناطق عملیاتی جنوب رفتم . در جاده شلمچه جائی بود که کاروان های مختلف به هم رسیدند . میکروفون دست گرفتم و دربازه ی حال و هوای دوران جنگ و خاطرات شهداء صحبت کردم . جمعیت بی تاب شده بود . گویا شهدا به آن جمع ، توجهی کرده بودند . آنها مظلومیت و غربت رزمندگان اسلام را که می شنیدند ، اشک می ریختند . حتی جوانان آفرقائی – که معروف است بعضی ها شان دیر احساساتی می شوند – به سختی متاثر شده بودند و بی قراری می کردند .
تو حال خودم بودم که چند نفر از برادران با هیجان نزدیم آمدند . یکی شان گفت : حاج اقا تو را به خدا دیگر بس است . این قدر گریه نکنید . بعضی از این ها دارند می روند توی میدان مین .
میکروفون را خاموش کردم . محمد ابراهیم سی سی را دیدم . جوانی وبد از سنگال . او به شدت منقلب شده بود . سربازها به زور نگهش داشتند که روی مین ها نرود .
چند نفر را دیدم که روی زمین افتاده اند . عبایم را در آوردم و به طرفشان رفتم . از بس سرشان را به زمین زده بودند ، پیشانی شان خونی شده بود .
دیگر نتوانستم تحمل کنم . رفتم یک گوشه نشستم و زل زدم و اسمان .

راوی : مرحوم حجت السلام شیخ عبدالله ضابط

نوشته شده توسط شرمنده شهدا در چهارشنبه 1386/01/01 و ساعت 16:27 |   آرشيو نظرات
بهترین سوغات
مربوط به موضوع:  خاطراتی از بچه های راهیان نور | 

جمعیت زیادی در خیابان های مکه در حال تردد بودند . عذه ای برای زیارت به طرف خانه خدا می رفتند . عده ای دنبال خرید کالای مورد نظرشان بودند. عده ای هم با دوستان خود قدم می زدند . من به همراه جمعی از دوستانم زیارت کرده بودیم و داشتیم به هتل بر می گشتیم .
با ایم که همه لباس احرام پوشیده بودیم اما ریش من و چفیه ای که به گرده داشتم مرا از سایر دوستانم متمایز می کرد .
مشغول صحبت بودیم که یکی جلویم را گرفت و با کلمات دست و پا شکسته پرسید : شما ایرانی هستید ؟
گفتم : بله .
گفت : بسیجی ؟!!!
گفتم : بله ، امرتان را بفرمائید .
مرد لبخندی زد . یک دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت : من از مسلمانان کشور المان هستم . وقتی عازم عربستان بودم چند نفر از دوستانم برای بدرقه امده بودند . به آنان گفتم از من سوغاتی چه می خواهید ؟ گفتند وقتی به عربستان رفتی برو پیش زائران ایرانی . در میان آنها عده ای بسیجی و رزمنده هستند . آن ها را پیدا کن و از خاطرات جنگ و شهدای شان سوال کن . همین خاطرات بهترین سوغاتی برای ماست .
من علاقه ی او را که دیدم ، سرذوق آمدم و خاطره هایی ناب از دوران جنگ برایش تعریف کردم و بعد نشانی قرار گاه راهیان نور خوزستان را به اودادم .
یک سال بعد مطلع شدم که 50 نفر از مسلمانان آلمان ، کاروانی را تشکیل دادند و به خوزستان سفر کردند . آنها مناطق جنگی را با حالتی خاص زیارت می کردند و خاک شلمچه را به عنوان تبرک برای سایر دوستان خود به آلمان بردند .

راوی : علی زمانی

نوشته شده توسط شرمنده شهدا در چهارشنبه 1386/01/01 و ساعت 16:26 |   آرشيو نظرات
رویای صادقانه
مربوط به موضوع:  خاطراتی از بچه های راهیان نور | 

کاروان زیارتی خواهران دانش آموز یزد موقع بازگشت از مناطق عملیاتی جنوب ، بر خلاف هماهنگی های قبلی برای استراحت به پادگان آموزشی آباده رفت .
با آن که این تصمیم ناگهانی گرفته شد ، اما مسئولین کاروان ، موقع ورو به پادگان متوجه آمادگی قبلی کارکنان آن جا شدند . همه چیز برای پذیرائی اماده بود حتی پاسدارها و سربازها به استقبال آمده بودند و پتوئی را هم جلوی پای زائران پهن کرده بودند . آنها از خواهران دانش آموز خواستند تا موقع ورود با کفش از روی پتو رد شوند . می گفتند دستور سردار فتوحی است .
مسئولین کاروان خیلی تعجب کردند . رفتند پیش سردار فتوحی – ایشان وقتی اصرار زیاد بچه ها را دید ، ناچار به اعتراف شد و گفت : دیشب توی خواب مهمان بزرگواری دیدم که از زیارت کربلا و از پیش حضرت زهرا سلام الله علیها آمدند . در خواب از من خواستند قدر قدم آنان را بدانم و به استقبالشان بروم .
یکی پرسید : سردار این پتو را دیگر برای چی پهن کرده اید ؟ سردار فتوحی سرش را پائین انداخت و در حالی که سرخ شده بود گفت : پتو مال خودم است . می خواهم از خاک پاک زائران کربلا متبرک شود .

راوی : محمد حسن مصون

نوشته شده توسط شرمنده شهدا در چهارشنبه 1386/01/01 و ساعت 16:25 |   آرشيو نظرات
معجزه اروند کنار
مربوط به موضوع:  خاطراتی از بچه های راهیان نور | 

فروردین ماه سال 1381 ، اروند کنار خیلی شلوغ شده بود و کاروان ها یکی پس از دیگری زینت بخش محفل شهدا می شدند . مثل اینکه می خواستند خوشی ها شان را با شهدای عزیز لروند کنار تقسیک کنند . نا گفته نماند اروند کناری ها هم لباس عیدشان را پوشیده بودند و آنها هم همراه با کاروان ها به مهمانی شهدا می آمدند. واقعا که منطقه اروند کنار از یک صفای دیگری بهره مند بود . من هم که برنامه ی چاووشی پرچم آقا علی ابن موسی الرضا (ع) را به عهده داشتم هر کاروانی که می آمد برای عرض ادب به محضر شهدا می آمد و پس از مشایعت از عزیزان کاروان ها من هم با برنامه چاووشی چاشنی آن محفل بودم . تقریبا ساعت 10:30 دقیقه بود که دیدم خواهری سراسیمه به سنگر تبلیغات امد و در حالی که نفس نفس می زد و اشک از چشمانش جاری بود گفت : آقا دخترم گم شده هر چه گشتم پیدایش نکردم لطفا اعلام کنید هر کسی که بچه ام را پیدا کرد به سنگر تبلیغات بیاورد من همین جا منتظرش هستم .
- اسمش چیه ؟
- زینب
- چند سالش هست ؟
- 4 سالش هست و پیراهن ابی و روسری قرمز داره .
ما چند بار اعلام کردیم ولی خبری نشد . چشم انتظاریمان تا ساعت 4 بعد از ظهر طول کشید . تا این که سردار ذوالقدر تشریف آوردند . من سریع دویدم پرچم اقا علی ابن موسی الرضا (ع) را آمادخ کردم و خدمت سردار بردم و در حالی که جمعیت زیادی مزار شهدا را زیارت می کردند خدمت سردار پرچم را باز کردم و با برنامه چاووشی و عرض ادب خدمت آقا امام رضا ( ع) و شهدا اروند حال دیگری به محفل آن روز بخشیده شد . بعد از تمام شدن مراسم من در حال جمع کردن پرچم بودم که همان خانم که دخترش گم شده بود ، آمد . دیدم این خواهر آمده و یک سر پرچم را گرفته گریه کنان می گوید ای صاحب پرچم من بچه ام را از شما می خواهم تا بچه ام پیدا نشود من نمی روم ، نگذار شرمنده شوم . این صحنه حال دیگری به اطرافیان بخشید و من در حالی که اشک از چشمانم جاری بود با همان حال نیم نگاهی به طرف اروند کردم و گفتم یا اباالفضل بچه اش را بهش برسان .....
ولله هنوز حرفم تمام نشده بود که اعلام کردند بچه پیدا شد. نمی دانید این خواهر چه حالی پیدا کرده بود از خوشحالی در پوشت خود نمی گنجید .

راوی : محمد کشاورزیان – لشکر 25 کربلا

نوشته شده توسط شرمنده شهدا در چهارشنبه 1386/01/01 و ساعت 16:24 |   آرشيو نظرات
رسالت شهیدان
مربوط به موضوع:  خاطراتی از بچه های راهیان نور | 

با دوستان خود از دانشگاه مازندران به طلائیه رفته بودیم . برنامه های ویژه ای برای دانشجویانبرگزاز شد . منطقه از لحاظ عملیاتی تشریح و خاطراتی از عملیات های بدر و خیبر بیان شد . بدن های مطهر تعدادی از شهدا که به تازگی از زیر خاک کشف شده بودند نیز زینت بخش آن محفل شده بود .
یکی از خواهران دانشجو به من گفت : من همه چیزهایی را که امروز در طلائیه دیده ام یا شنیده ام مو به مو دیشب توی خواب دیده بودم .
از او خواستم خوابش رو کامل تعریف کند . گفت : وارد خوزستان که شدم احساس کردم می توانم برادر شهیدم را زیارت کنم . تا این که دیشب او به خوابم امد . در خواب ، او کنار مقام معظم رهبری ایستاده بود . از برادرم – که چند سال پیش استخوانهایش را گروه تفحص پیدا کرده بودند – پرسیدم : مگر تو شهید نشدی ؟ پس برای چه دوباره امدی ؟
برادرم تبسمی کرد و با نگاه معنی داری گفت : بله حق با توست ، ولی کار ما هنوز تمام نشده . وقتی دیدم که رهبرمان پاور می خواهد ، آمدم تا در کنارش باشم .
از خواب بیدار شدم به خودم گفتم : شهدا با استخوانهای در هم شکسته و نیم سوخته شان هم حاضر نیستند اسلام را تنها بگذارند ... مولی ما ...!!! ؟؟؟؟؟

راوی – خانم مریم خواجوی