گالری عکس شهدا
تولدتون مبارک

خوب میدانی تنهاکسانی مردانه می میردنکه مردانه زیسته باشند.
نوشته:علی محمدنایینی

صلوات
فکر اینکه تو بیای و من نباشم
خواب و از چشای عاشقم میگیره
تازه باورم شده تموم دنیا
پیش آرزوی من خیلی حقیره
یاد لحظه رسیدنت میوفتم
خنده تلخی روی لبام می شینه
حاضرم دار و ندارم رو ببخشم
تا که چشمام روی ماه تو ببینه
تو همون ستاره پوشی که هنوز
جمعه هامو گریه بارون میکنه
نگو شاید به نگاهت نرسم
حتی فکرش من و داغون میکنه
توی برزخ زمونه گم شدم
ردپاتو از ترانه هام نگیر
اسم تو شنیدنم برام بسه
غم شیرین تو از صدام نگیر
ناجی فاصله ها ،جهان من
بی پناهه اگه راستشو بخوای
مثله قلبای تموم عاشقا …
جاده خسته است چشم براهه تا که بیای…
تو همون ستاره پوشی که هنوز
جمعه هامو گریه بارون میکنه
نگو شاید به نگاهت نرسم
حتی فکرش منو داغون میکنه
ما میجنگیم و باید بجنگیم و چاره ای نیست .. به گفته امام تا ظهور امام مهدی (ع) بایک دستمان سلاح و با یک دستمان قرآن را باید بگیریم .
طبق دستورات ولایت امام زمان (ع) منتظر ظهور است، او میخواهد که هر چه زودتر ظهور کند و ریشه ظلم و فساد را از این عالم براندازد و عدل و داد را به جای آن برقرار سازد.
شهید زین الدین :
ما باید ویژگی یک منتظر را داشته باشیم و منتظر امام زمان (ع) باشیم.
در زمان غیبت به کسی منتظر گفته میشود که منتظر شهادت باشد.
خدایا شهدا در انتظارند … مردم ما در انتظارند …
مستضعفین جهان به تنگ آمده اند ….
شهید حسین حسن نژاد سالک :
انقلاب اسلامی ما ، زمینه ساز انقلاب حضرت ولیعصر (عج) می باشد. پس مواظب اعمال و کردار خود باشیم .
در این زمان بی تفاوت بودن به انقلاب اسلامی، خیانت با اسلام و قرآن است.
شهید محمد شفیعی خواه :
تنها و تنها کانالی که شما را به قرب الهی نزدیک میکند و موجب رضای حضرت مهدی (ع) میشود، اطاعا قبلی و عملی از ولایت فقیه است .
باخیل پرندگان هم اوازشدی
برشعله زخم های نابت صلوات
ان لحظه که باشهادت اغازشدی
حال وهوای دلم بوی محرم گرفته است
صلی الله علیک یا اباعبدلله
وشهیدکسی است که این استمرار رافهمید
بخوان !!
توی گردان ما یک بسیجی بود اهل حال. یک قبر پشت یک تپه کنده بود که هر شب می رفت اونجا برا راز و نیاز. یک روز با بچه ها تصمیم گرفتیم سر به سرش بگذاریم. همون شب که بلند شد بِره برای نیایش، ما هم یک قابلمه از گردان برداشتیم و پشت سر او به راه افتادیم. رفت داخل قبر و شروع کرد به راز و نیاز و ما هم تو کمینش. بعد از مدتی یکی از بچه ها، بطوریکه صداش تو قابلمه می پیچید، گفت: «إقرأ».
با شنیدن این کلمه، حال اون بنده خدا دگرگون شد. رفیقمون یک بار دیگه گفت: «اقرأ».
اون عزیز که حالش دگرگون تر شده بود، با همون حال خوشش گفت: چی بخوانم !!؟
یک دفعه یکی از بچه ها گفت: «باباکَرَم بخوان!»
با شنیدن این جمله، اون بنده خدا که تازه متوجه جریان شده بود، از قبر پرید بیرون و با عصبانیت دنبال ما کرد. ما هم پا به فرار گذاشتیم.....

هیچ
کس به این عقیده نیست که جبهه، فقط گریه و زاری و مناجات و نماز شب و این
طور چیزها بوده. همه می دونن که تو جبهه همه چیز سر جاش بوده. گریه و عبادت
به موقعش و خنده و تفریح هم بجاش.
چند تا از این خاطره ها رو با هم مرور می کنیم:بعدازظهر
یکی از روزهای خنک پاییزی سال 64 یا 65 بود. کنار حاج محسن دین شعاری،
معاون گردان تخریب لشگر 27 محمد رسول الله(ص) در اردوگاه تخریب -آنسوی
اردوگاه دوکوهه- ایستاده بودیم و باهم گرم صحبت بودیم، یکی از بچه های
تخریب که خیلی هم شوخ و مزه پران بود از راه رسید و پس از سلام و علیک گرم،
رو به حاجی کرد و با خنده گفت:
حاجی جون! یه سوال ازت دارم خدا وکیلی راستشو بهم می گی؟
حاج محسن ابروهاشو بالا کشید و در حالی که نگاه تندی به او انداخته بود گفت: پس من هر چی تا حالا می گفتم دروغ بوده؟!
بسیجی
خوش خنده که جا خورده بود سریع عذر خواهی کرد و گفت: نه! حاجی خدا نکنه،
ببخشین بدجور گفتم. یعنی می خواستم بگم حقیقتشو بهم بگین ........
حاجی در حالی که می خندید دستی بر شانه او زد و گفت: سوالت را بپرس.

شهر فاو تازه فتح شده بود و سربازان دشمن گروه گروه تسلیم می شدند.من و دوستم علی ناهیدی از یک هفته قبل از عملیات باهم حرف نمی زدیم. شاید علتش خیلی عجیب و غریب باشد. ما، سر تیم های فوتبال استقلال و پرسپولیس دعوایمان شده بود. من استقلالی بودم و علی پرسپولیسی. یک هفته قبل از عملیات در سنگر طبق معمول داشتیم با هم کرکری می خواندیم و از تیم های مورد علاقه مان حمایت می کردیم که بحثمان جدی شد. علی زد به پروین و یک نفس گفت: