بهشت فکه
|
[سید شهیدان اهل قلم سید] مرتضی [آوینی] اُنسی دیرینه با شهدا داشت، آن شب در معراج شهدای اهواز، قرآن خواند و تا صبح گریست. برای رفتن عجله داشت، روز بعد به میدان مین در منطقه ی فکه رفتیم. پیکر شهیدی بر روی زمین بود. گوشی بیسیم به گوشتهای آبشدهاش چسبیده بود. آن روز مدام میگفت:«بچهها! میخواهیم برویم قتلگاه، نه؟». مقتل شهدای والفجر 1 انتظارش را میکشید. خودش میدانست که او را پذیرفتهاند، باید بار سفر را ببندد. دوست داشت حتی در عالم رؤیا شمشیر امام علی علیه السلام را ببیند، به قتلگاه نزدیک شد آن جا که 50 نفر دست در دست یک دیگر به شهادت رسیدهاند. دوستی با خنده گفت: «قتلگاه هم شبیه همین تپهها و گودالهاست! همینجا مصاحبه را بگیر».
سید خسته ی عشق بود، با صبوری پاسخ داد: «نه اصغر جان! میگردیم تا قتلگاه را پیدا کنیم.» سرانجام قتلگاه را یافت، و از همان جا پرکشید. ساخت فیلم بهانهای بود برای او، دلش هوای رفتن داشت. |
| برگرفته شده از سایت مردان خدا |