گفت :این عملیات ، دیگه عملیات آخر منه . گفتم :خدا نکنه . گفت : اینها همش حرفه ، من چیزی دیدم که یقین دارم این عملیات آخر منه . حتی در میدان صبحگاه موقع سخنرانی گفته بود :

 اگر برونسی توی این عملیات شهید نشه ، به مسلمونیش شک کنید !

یکروز کشیدمش کنار و گفتم : راست و حسینی بگو چی شده که اینقدر حرف شهادت می زنی ؟! او حال و هوای خاصی داشت . گریه اش گرفت ، خلی شدید . با ناله گفت :" چند شب پیش ، حضرت زهرا (س) را تو خواب دیدم ،

 خود بی بی فرمودند باید بیایی ."

گفتم شاید منظور بی بی این بوده که آخر جنگ انشاالله . گفت : " این حرفها نیست ، توی همین عملیات شهید میشم "  و شد ...