خود بی بی فرمودند باید بیایی ...

گفت :این عملیات ، دیگه عملیات آخر منه . گفتم :خدا نکنه . گفت : اینها همش حرفه ، من چیزی دیدم که یقین دارم این عملیات آخر منه . حتی در میدان صبحگاه موقع سخنرانی گفته بود :
اگر برونسی توی این عملیات شهید نشه ، به مسلمونیش شک کنید !
یکروز کشیدمش کنار و گفتم : راست و حسینی بگو چی شده که اینقدر حرف شهادت می زنی ؟! او حال و هوای خاصی داشت . گریه اش گرفت ، خلی شدید . با ناله گفت :" چند شب پیش ، حضرت زهرا (س) را تو خواب دیدم ،
خود بی بی فرمودند باید بیایی ."
گفتم شاید منظور بی بی این بوده که آخر جنگ انشاالله . گفت : " این حرفها نیست ، توی همین عملیات شهید میشم " و شد ...
+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 20:53 توسط عاشق شهادت
|